لینک
|
نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت17:57 توسط ناماجعفری |
لینک
|
نوشته شده درشنبه هفدهم بهمن 1383ساعت11:49 توسط ناماجعفری |
يک ليوان وبلاگ نوش جان.......!!!!
امروز صبح که از خواب بپري بيرون شاخک هايت پيغامي دريافت مي کنند که از اعماق دهه ي هشتاد دارد داد مي زند
.يک ليوان وبلاگ نوش جان فردا. ديروز . امروز به هر جا سر مي زني وبلاگم به روز شد . من ديگر سر نمي زنم.شايد خوب باشد خوب که هست اما من نمي دانم اين يادداشت ها نقد مي شود يا من خواننده مطا لب تو ، چشم هايم را خواب برده . روز به روز نوعي نوشته و يادداشت جورواجور مي بيني که مي خواهند خودشان را از صفحه مانيتور بريزن بيرون تو فقط مي تواني دستهايت را ببري بالا و کلماتي را ببيني که شايد هيچ وقت آن ها را در جاي نخوانده باشي.البته تو هميشه مي بيني دستهايت را که بر کيبورد خواب رفته و دارد خواب خرمالو مي بيند.گاهي وقت هم اگر در جستجوي رنگين کمان چيزي نوشتي ( ادبيات مي گذاري نامش را )يعني تو سبک جديد آورده اي و کسي آن را در روزنامه ، ماهنامه يا گاهنامه چاپ نمي کند و تو از مستي اين عمل انجام شده با هزار التماس از اين و آن و پول خرج کردن وبلاگي مي سازي که مي خوايي آلبرت کامو ، شاملو ، لورکا ،رافايل آلبرتي يا همين زويا پيرزاد را د ور بزني وچيزي به وجود بياوري به نام دست نوشت هاي الکتروني ...
و همه جا
/جار بزني .دست نوشت هاي اين دهه را مي توانيد در وبلاگ ها ببينيد.راستي چند کتاب ا ز جناب کافکا خواندي تو؟؟ بگذريم محمود دولت آبادي را مي شناسي يا نشستي و داري با خواهرت در يکي از روزهاي خرداد شربت ليمو مي خور يادت مي افتد که با ليمو و خواهرت چيزي بنويسي که خودت بعد نفهمي چي چيزي نوشتي.همين چند روز که وبلاگ درست کردي يک اسم به گوشهايت خورد که به خواهرت بگوي من اين را مي شناسم و در وبلاگم ادبيات کار مي کنم تازه متوجه بشوي که خواهرت به غير از فروغ ، سپهري را هم مي شناسد .از خواهرت که بگذري نوبت به من و چند نفر ديگر مي رسد که وقتي کامپيوترمان را روشن کرديم کلمات وبلاگ شما روي صحفه مانيتور ما شنا مي کنند ..سلام مخاطب اجباري من ...!
نوشت هاي که در بالا آمد حرف هايست که امروز خيلي ها مي زنند
.اما من مي خواهم در اين يادداشت شما را با يک پديده آشنا کنم .من نمي خواهم زماني که داريد اين مطلب رامي خوانيد درجايي به گل نشسته باشد کشتي بادباني شما يا يادتان رفته باشد کجاي اين جهان گم شديد. نه دوست ندارم !! مي خواهم تکليف خودم را با مخاطب اين نوشت ها روشن کنم . قرار ما باشد روشن شدن چراغ اتومبيل دختر همسايه يمان . در اين جهاني که ما داريم ساعت هاي رنگ پريده مان را مي کشيم پرداختن به يک موضوع آن هم وبلاگ و وبلاگ نويسي شايد فقط چشمهايمان را خسته کند. اما اين اتفاق چه بخواهيم چه نخواهيم افتاده و دارد مي افتد. شايد براي مخاطب اجباري من جالب باشد که رشد سريع اين پديده در کشور آن قدر زياد مي باشد که پايتخت وبلاگ نويسان جهان تهران نام مي گيرد. . در کشوري که به خاطر فقر فرهنگ و نتوانستن در عبور از سنت به مدرن و مدرنيته ، هنوز نتوانسته عملي انجام دهد. اين يک پديده نام نمي گيرد يک زلزله به ريشتري تمام سانسورها و تعطيلي نشريات مي باشد. حتي فيلتر کردن وبلاگ ها مختلف هم نمي تواند زلزله اي به اين قدرت را مهار کند . پس دوستان عزيز من ، مخاطبان گرامي ،در شرايطي که اين پديده در جهان به تمام جهت ها حرکت مي کند رشد وبلاگ نويسي در ايران هم به حرکت خود ادامه مي دهد و گاه از اين حرکت جهاني شتاب بيشتري مي گيرد .در هر صورت به بهانه اينکه در جامعه فرضا سنتي نبايد از وضعيت فراگير اين قبيل کارها حرفي به ميان آورد و يا به دليل عدم ارائه تعريفي دقيق از وبلاگ از سوي وبلاگ نويسان ، نمي توان شانه از زير بار اين حرکت خالي کرد.
ببينيد مخاطب عزيز
.
من راجب يک پديده بسيار خوشايند با شما حرف مي زنم اين نوشته ها هم کاري به شما ندارد که بعد از خواندنش چه بگويد يا چه بنويسيد فقط ذهنتان را با اين پديده آشنا مي کند با اين حرف ها
!!!
لطفا يک ليوان وبلاگ نوش جان...........!!!!!
لینک
|
نوشته شده درچهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت17:25 توسط ناماجعفری |