فلامینگوها به پشت شکلک درمی آورند/من متولدشده ام درفردا
می دانم به خاطراین کارهیچ وقت من رانمی بخشی . احتمالا../ می توانم قیافه ات رادراین لحظه مجسم کنم...بایک فنجان قهوه؟ اما متاسفانه بایدبگویم به توخیانت کرده ام.دریک عصرتابستانی /شاید برایت جالب باشد... عصر که از خواب پا شدم روی تخت بودم؟ چطوری و کی رفته بودم رو تخت؟ نمی دانم!نگاهش کردم. صورت گرد و زخمی که از تراشیدن صورتش مانده بود گوشه ی لبش می رقصيد..هنوز خواب بود. رو شکم خوابيده بود. گاهی اوقات پهلوهاش از نفسش پر و خالی می شدند. به چسب زخم صورتش که دست زدم بلند شد . نشست پائين پام. پاهامو بالا آورد. می ليسيد؛ گاز می گرفت؛ می بوسيد..زبونشو داخلم حرکت می داد روی سوراخ لوله می کرد. لبه ها و کناره های پامو گاز می گرفت..من از هيجان می لرزيدم. دستهامو بالا برده بودم و به موج ايجاد شده می پيچيدم. سعی کردم بلند شم. با کمکش توی بغلش نشستم. نفس عميقی کشيدم. پستانهايم را گاز گرفت و بعد صورت و بدنم را..جای گاز ها را در آئينه می ديدم.../این نوشته هارا ازیادداشت های زنی کش رفته ام.. که برای پدرم فرستاده بود..
زیرآن هم نوشت بود به تاریخ 1 مهر....
آخرین عکس درتنهایی ام
لینک
|
نوشته شده درشنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت15:17 توسط ناماجعفری |