روایت چهارم
فلاکس چای دردستم بودفکرکنم.
دارم چای می ریزم احتمالا.
تو.بدن تو.می خوردبه من.به بدن من.به تن من.تن تودرتن من جاخوش می کند.
می روم زیرماسه ها.پاهایم دست می زنند.
دست هایم پا.زنی دیگررامی بینم.دیگرمی بینم.پا.دست.
روایت اول
ساعت چهارصبح .توداری توی خودت رامی روی.
می روی توی یک خیابان .
تراکتوری رامی بینی قرمزرنگ ساخت رومانی
که تنهایی داردبه عاشقانه هایش فکرمی کنددریکی ازمزرعه های مکزیک
..یافیلادلفیا...باران می بارد.ساعت چهارصبح .
تومی روی توی چترت.چترت تاآخرمی رود.توی تو.
روایت سوم
Be andazeye geryeye gonjeshk
dooset daram.shayad in doost
dashtan kam be nazar berese
vali gonjeshka vaghti
gerye mikonan mimiran………………
روایت ششم
هواپیما ازدبی می پرد.فوکر100.خلیج آبی می شود/سبز/جلبک می زند/
غذامی خورد/دهانت/تخم کدو...
یک ساعت بعدروی بهرگان ...اتوبانی که شروع می شود وبه مریخ /ناگهان گم....