روایت اول شخص که داردتمام می شود..
آدم ها با آدم های دیگرمتولد می شوندوبعدبا همان آدم ها
می میریند...شایدزودتر...نوشته هایم گاهی زودترازآنچه فکرمی کنم تمام می شوند...قبرشان می کنم...البته گورستانی که به وجودآورده ام دیگرجا..ندارد..بایدیک گورستان دیگر درست کنم....نمی دانم...یعنی هیچی نمی دانم....ناما جعفری هم مثل نوشته هایش ...بایکی متولد می شود وباهمان میمیرد....مادرم رانمی گویم...اوبرای خودش هنوز یک مانیفست است پراز دردها وزخم های که هیچ چسب زخمی ندارد.......اما...تو ..توی لعنتی که هم جاهستی ....که مدت هاست مرده ام از ساعت های که بدون تومی گذرند ...بازبانی که به ... بی زبان می ماند... دردهانم می چرخد ومعنی های مختلفی از فراموش کردن توخبرمی دهد...این جا..آنجا...بیشترازدیروز...کمترازفردا..میان همین نقطه چین های که بعدازهرجمله می گذارم...تو نیستی ...نیستی دیگر.... بارهای بارتو...ناما جعفری راتمام کردی...وبازشروع...یک شروعی که ناگهان تمام می شود...بعدبلندمی شودبه سمت قلب توقارقارمی کند...دیدی مینیاتورهارا...نگاه که می کنی تمام شده اند...حالا حکایت ماست...ببخشید...روایت اول شخص ...که داردتمام می شودیعنی توتمامش کردی... تو..!!!
لینک
|
نوشته شده دردوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت10:10 توسط ناماجعفری |